شيخ ذبيح الله محلاتى
74
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
فلان انصارى بودم پدرم در ركاب رسول خدا شهيد شد و مادرم در خلافت ابو بكر در گذشت من تنها نه پدر نه مادر نه برادر روزها با زنان مهاجر و انصار برشتن پشم اشتغال داشتم روزى پيرزالى عصازنان كه آثار سجده در پيشانى داشت بر ما وارد شد و همى زبانش بذكر خدا مشغول بود اسم هريك از ما را همىپرسيد تا نوبت به من رسيد گفت پدر دارى گفتم نه مادر دارى نه نام تو چيست گفتم جميله گفت نور چشم من تو دوشيزه با اين حسن و جمال چگونه در خانه تنها بسر مىبرى گفتم چكنم كسى را ندارم گفت ميل دارى من مونس تو باشم گفتم چرا ميل نداشته باشم ممنون و متشكرم پس برخواستم براى او تهيه طعامى كردم گفت نور ديده زحمت مكش من روزه هستم براى افطارى او تهيه ديدم . چون سفره انداختم چشمش به آن طعامها خورد و دست دراز نكرد گفتم مادر چرا غذا نمىخورى گفت اين طعام من نيست طعام من پاره نان خشك با نمك نيمكوب است من با خود مىگفتم همانا اين حوريه است كه به اين صورت جلوه كرده روز ديگر گفت اى نور ديده من نمىتوانم خدمت شما باشم چون زنان مهاجر و انصار مرا مشغول بصحبت مىكنند و من اذكارى كه دارم از آن بازمىمانم ولى مرا دخترى است كه او هم مثل خودم وحشيه است اگر ميل داشته باشيد او را خدمت تو بياورم گفتم كاملا ميل دارم پيرهزن رفت بعد از غروب آفتاب آمد و زنى چهارشانه يال كوپال مردانه از او نمايان بود او را به خانه كرد و در را بست و رفت از پى كار خود من آن زن را داخل اطاق كردم گفتم چادر از سر خود بردار ديدم جواب نمىگويد چون چادر از سر او كشيدم ديدم مرديست ريش و سبيل خود تراشيده خضاب كرده خواستم فرياد بزنم همانند گرگى كه بفريسه خود حمله كند بر من چسبيد و بكارت مرا زائل كرد من مانند عصفورى كه زير چنگال شاهين باشد چون شراب خورده بود مست شد خنجرى در كمر او ديدم خنجر را كشيدم و سر او را بريدم و او را بدوش كشيدم در تاريكى شب و او را در محراب مسجد انداختم و كسى از اين قضيه اطلاع پيدا نكرد سپس آثار حمل در خود مشاهده كردم خواستم او را سقط كنم با خود گفتم اين جنين چه تقصير دارد و اين جنايتى است .